تبلیغات
مستر آشتیانی - یادش بخیر با بچه های كوچمون
 
شهر من آشتیان
مستر آشتیانی
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
یکشنبه 28 مهر 1392 :: نویسنده : علیرضا آشتیانی

داشتم مشق مینوشتم ، صدای زنگ در حیاط به گوش رسید ، با عجله به حیات رفتم ، دیدم چند نفر كوچك تر از خودم با كیسه ای بر دوش در كوچه هستند و درهای مردم را میزنند.( چند كودك و چند نوجوان )

كودك گفت آقا ؟ به تكیه امام حسین كمك میكنید؟

منم كه فقط  13  سال سن داشتم ، گفتم بله

صبر كن تا برگردم...

 

به نزد مادرم رفتم و گفتم برای تكیه امام حسین هر چی داری بده ببرم

خلاصه با اندك پول و برنجی ،انها را بدرقه ی تكیه شان كردیم.

فردای آن روز در مدرسه با بقیه بچه محل ها به فكر ایجاد یك تكیه در كوچه افتادیم...

و آن روز در مدرسه مثل باد گذشت...

همه ی بچه های محل قرار گذاشتیم مثل مرد تا آخرین لحظه در تكیه بمانیم و علم را بالا نگه داریم.

خوشبختانه یكی از آشتیانی های مقیم تهران كه در محل خانه ای ساخته بود ؛ پاركینگ خود را به بچه های تكیه داد...( سید شمسی)

سماور و استكان و نعلبكی و قند و چایی هم جور شد...

نمیدانم آن همه بچه از كجا آمد در تكیه؟؟؟

بعد از مدرسه فكر و ذكر بچه های محل و كوچه های اطراف شده بود تكیه و هیات !

یك هفته مانده بود به محرم

به  فكر غذای نذری افتادیم...

ما هم مثل بقیه ی تكایا و هیئات نوجوان كه در خانه ها و پاركینگ ها و چادر ها برپا بود ، در خانه ها را به صدا در آوردیم و گفتیم به تكیه امام حسین كمك میكنید؟؟؟

به فكر یكی از بچه های هیئات چیز جالبی خطور كرد!

چرا بگیم تكیه امام حسین!!!

مگه بقیه اهل بیت و فرزندان حضرت علی در كربلا حضور نداشتند؟؟

همین شد كه شب جلسه ای در منزل یكی از اهالی محل تشكیل شد

و پدرهای ما به فكر ساخت مكانی برای تكیه افتادند!

نام آن را زینبیه گذاشتند.

و پس از آن شب نام تكیه ما هم حضرت زینب نهاده شد.

اولین گام موثر یك تكیه كوچك در پیشرفت مذهبی و فرهنگی شهر.

چند نفر به مداحی علاقه مند بودند ،‌ و هر شب نوحه های جدیدی آماده میكردند و برای بچه ها میخواندند

خوشبختانه استعدادها شكوفا شد...

چندین نفر كه هنوز هم در خدمت اهل بیت هستند ادامه دادند و در هیئات شهر مشغول هستند.

تكیه ما از روز اول بزرگ  و با  هدف فكر میكرد و بچه ها با نیت پاك و بدون ریا به كار خود ادامه میدادند...

ما مشتری خاص تكیه حضرت ابوالفضل ( مسجد سر كمر ) بودیم.

به فكرم رسید تكیه را مثل دسته جات صادق بیك و مازری به بیرون ببریم...

بچه ها خیلی استقبال كردند...

در چهار راه بیست متری مطهری 4 یك خوابگاه دخترانه بود...

هیئات ما بچه ها شب ها به صورت دسته سینه زنی كه جمعیت بسیار زیاد در آن حضور داشت ، راهی كوچه ها شده ،‌و با آوای همه ی بچه ها :

به كربلا آب روان قیمت جان شد

حنجر اصغر هدف تیر و كمان شد

خیمه به خیمه صدای آب است

اصغر تشنه در تب و تاب است

ورد زبان همه

به زیر لب زمزمه

یــــــــــــــــــــــــــا رب یــــــــــــــــــــــــــــــا رب

{ هنگام گفتن یا رب یارب دست های كوچك بچه ها بالا می آمد}

وقتی به سر چهار راه میرسیدیم كه همان خوابگاه دخترانه دانشجویی در آنجا بود همه ی دانشجو ها به بیرون می آمدند و اشك میریختند

بعضی  از آن ها از راه های بسیار دور آمده بودند به آشتیان و با این سنت آشتیانی ها و كودكان و نوجوانان با خدای خود عشق بازی میكردند.

پس از اینكه چند بار سر چهار راه این نوحه خوانده میشد  و صدای ما در شب تنین انداز میشد و بقیه بچه ها از خانه ها بیرون می آمدند

به راه خود ادامه داده و راهی تكیه حضرت ابوالفضل میشدیم.

ریا نباشد ( امید علایی و سلمان كاشفی و حمید رضا محبی و سید مجتبی شمسی و پسر امام جمعه { آقای دهقان} و امیر داوودی و  محسن پولادخوای و جواد پولاد خوای و حسین توكلی وبنده حقیر)

به تكیه صادق بیك كه میرسیدیم حاج مصطفی ملكی لت های در مردانه صادقبیك را باز میكرد و با آغوش باز میكرفن را در اختیار هیئات قرار میداد.

ده دقیقه در آنجا عزاداری میكردیم

و بعد از كوچه بهناز راهی تكیه ابوالفضل ( مسجد سر كمر میشدیم ) وقتی به آنجا میرسیدیم برای اهل محل بالا خیلی تازگی داشت!

قبلش هم با آقای محسن رحیمی و پدر خدابیامرزش هماهنگ كرده بودیم كه شب میایم اونجا...

حاج آقای هاشمی در آنجا روی منبر بود

وقتی میرفتیم داخل همان یا رب یارب را میخواندیم...

و بزرگ مداحانِ كوچك به نوبت مداحی میكردند...

بغض عجیبی در گلوی مادران و پدران و همه ی اهل تكیه سر كمر و همه ی كسانی كه به همراه بچه های هیئات ما به آنجا آمده بودند جمع شده بود.

باز هم به تكیه محل بازگشتیم...

و با استقبال مادران خود كه در تكیه حضرت زینب جمع شده بودند روبرو میشدیم...

برای دلگرمی آن ها هم اندكی عزاداری میكردیم...

و بعد از خوردن چای معروف تكیه به خانه ها باز میگشتیم.

بعضی شب ها باران رحمت خداوند می بارید و بچه ها باز هم با اشتیاق بیشتر نسبت به قبل می آمدند ، یادم است علامتی كه علی جلالی برای ما آورد، آن را با حمید رضا محبی رنگ كرده و تزئئین كردیم ، بعضی از تكایای دیگر شهر هم بعضی شب ها به جمع ما می آمدند و با انها به تكایای دیگر میرفتیم

كم كم به تاسوعا و عاشورا نزدیك میشدیم

 

و هر شب كه در كوچه ها دسته راه می انداختیم و صدای یا رب یارب ما شهر را پر كرده بود

نذرهای مردمی را برای غذای هیئات جمع میكرد...

جوری جا افتاد كه دیگر درخانه ها را نمیزدیم

روز موعود فرا رسید و اولین غذای نذری هیئات حضرت زینب درست شد و با استقبال بسیار زیاد مردم مواجه شدیم و همین بس كه فردای آن روز هم دیگ دیگری درست شد.

در تمام دوران تكیه حاج محمد طاهری و حاج محمد كاشفی  هر شب با بچه ها بودند و به تكیه می آمدند...

سال دوم تكیه كم كم به جز مسجد سر كمر به همه ی مساجد شهر میرفتیم...

مازری ، آقا زیارت ، بعدها مسجد شهرك ، موسی بن جعفر و ...

بعد از سه سال كه محل تكیه عوض میشد هر سال و جمعیت هر روز زیاد تر و استقبال جوانان از این هیئات جوان و نو بنیان .....

( یك سال هم در پاركینگ اوس مجید عظیمی بودیم )

خلاصه ی واقعیت :

كلنگ مسجد زینبیه زده شد ...

و به یاری خدا و مردم در همام سه سال مسجد چراغش روشن شد.

حالا دیگر بچه ها مكان مسقف و بسیار نورانی دارند

جمعیت در مسجد موج میزد از جوانان/

مسجد زینبیه تا سه سال مملوء بود از جوانان و شیفتگان حضرت.

تا اینكه هیئات دیگر تاسیس شدند...

حالا جوانان به خانه ها روی آورده اند...( هیئات حضرت رقیه و هیئات حضرت علی اصغر )

و به یاد ندارم پس از آن سال ها زنگ در حیات مان به صدا در آمده باشد برای كمك به تكیه امام حسین!

و یكی از سنت های دیرینه ی ما آشتیانی ها به سادگی از بین رفت.

اندكی با تامل خواهید دید كه چرا نباید مساجد ما برای جوانان فراهم باشد و با میدان ندادن به جوانان در مساجد آن ها را از مساجد رانده ایم.

پس از آن سال های دور ، سال گذشته تنها سالی بود كه هیچ دسته ی سینه زنی از سوی تكیه زینبیه به سمت تكیه سر كمر،پاتوق همیشگی ما نرفت.

 

نویسنده خاطره : علیرضا آشتیانی عراقی

حق كپی محفوظ است و  هر گونه كپی برداری از مطالب بدون ذكر منبع غیر مجاز میباشد.





نوع مطلب : مراسم سنتی در طول سال شمسی در آشتیان، مراسم سنتی در طول سال قمری، آئینهای سنتی آشتیان، اماکن مذهبی آشتیان، شرایط مذهبی آشتیان، تاریخچه شهرستان آشتیان، محله های آشتیان، مشاركت مردم در آبادانی آشتیان، مذهبی، 
برچسب ها : خاطرات محرم،
لینک های مرتبط : آشتیان سلام،


شنبه 7 اسفند 1395 11:50 ق.ظ
چه محلی بود و چی شد
رو دستش محل نبود....
دستمال کمرم می بستیم روش نوشته یود « مسجد زینبیه س»
اون علی اخر نوحه خیلی حال می داد
شنبه 7 اسفند 1395 11:49 ق.ظ
چه محلی بود و چی شد
رو دستش محل نبود....
دستمال کمرم می بستیم روش نوشته یود « مسجد زینبیه س»
اون علی اخر نوحه خیلی حال می داد
پنجشنبه 29 اسفند 1392 12:12 ق.ظ
یادته توی مسجد حضرت ابوالفضل این مداحی را من میخوندم
یاران چه غریبانه رفتند و از این خانه ....
واقعا یادش بخیر
مگر همون عزاداری های خالصانه ی دوران کودکی دستمون رو بگیره .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

اللهم عجل لولیك الفرج
جهت ارتباط با مدیر سایت
mr.ashtiani.aa@gmail.com

مدیر وبلاگ : علیرضا آشتیانی
مطالب اخیر
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :